تحقیق و نگارش: حسین صومعه ( hs.sunrise@gmail.com )
شهریست سـر بر ابـرها میساید!

تصویر: «ذکر ارتفاع زمین نیشابور نسبت با بلاد دیگر» در کتاب «تاریخ نیشابور» الحاکم؛ بریدهای از نسخه خطی منتشرشده در کتاب «تواریخ نیشابور» ریچارد نلسون فرای انتشارات دانشگاه هاروارد.
«… همواره برای من، یک تاریخِ واحدِ اصلی وجود داشته است که در طول اعصار –از شکارچیان عصر پارینهسنگی که بر دیوار غارها تصاویر کوچکی از زنان و حیوانات طراحی و نقاشی کردهاند تا امروزِ من و تو و فرزندان و نوادگانمان و الی آخر- استمرار دارد. ما چنین دودمان و تبار طولانی و خویشاوندانی چنین فراوان داریم، و امید به اَخلاف بسیاری که شاید از ما شادتر و سعادتمندتر باشند. {آری!} تاریخ، به فرد حس داشتن یک خانواده را میدهد. {امّا} بعد از این افکار شوقانگیز؛ پی بردن به اینکه شناخت ما از این خانواده بسیار ناکافی است، تکاندهنده خواهد بود…»(1)
مایکل استنفورد
جُستاگریِ بازنگرشگرای در تاریخ نیشابور
«تاریخ نیشابور» ابوعبدالله حاکم نیشابوری {321-405ق} اگر نه تنها سرگذشتنامه فرهنگشهر خراسان، همانا کهنترین آنهاست که تا امروز، به دست ما رسیده است. تاریخ الحاکم، فقط کهنترین نیست بلکه با آن بیان موجزش اما چنان پُر و پیمان که باید آن را در فهرست نابترین منابع شناخت نیشابور و خراسان نهاد. آنک؛ در نگاه جناب استاد محمدرضا شفیعی کدکنی «… برای کسی که از تاریخ، مشتی شعار و «آرزونگاری» و افسانه را میجوید؛ این کتاب، کمتر چیزی میتواند داشته باشد. ولی برای آنها که ذهنشان در آنسوی «دادهها»ی تاریخ کهن میتواند به کشف قانونمندیهای تحول ارزشها و صفبندیهای ایدئولوژیک، به هزاران نکته باریکتر از مو پی بَرَد؛ این کتاب، یکی از مهمترین اسناد به شمار میرود …»(2)
با باوری استوار بر گفتار آن یگانه روزگار؛ جستارگری کهننام «اَبَرشهر» را در شمار یکی از «هزاران نکتهیِ باریکتر از مو»یِ این کتاب کهن گرانمایه در پیش روی گشودم؛ نیک امید دارم این کوشش، گامی به پیش در رواگ شناخت چَمِ {= مفهوم} نام تاریخی پیشین نیشابور باشد که همانا در جان سخن بزرگ تاریخنگاران نشابور، امام ابوعبدالله حاکم، سپارش ویژهای بر این نام کهن موج میزند. پس این نبشتار گسترشی است بر گفتار الحاکم، امّا با این نگرش:
از آنجا که «تاریخ، یکی از بنیادیترین وجوه هویت ما را فراهم میآورد… {پس} همانطور که ما تغییر میکنیم، این بُعد هویتی باید تغییر کند.»(3) این دِگرنگری، هیچگاه به معنای دستکاری و دگرسازی تاریخ نیست بلکه گذر از سربستگیها و نادانستهها به سوی رویکرد بازنگرشگری دانشمدار(4) در گزارش و تفسیر متون و میراث کهن است.
نگاهی به نوشتار الحاکم
حاکم در بخش «ذکر ارتفاع زمین نیشابور به نسبت بلاد دیگر»ِ کتاب خود میگوید: «در دواوین قدیمه، نام این شهر «ابرشهر» نوشتندی؛ یعنی شهری که به اَبر نزدیک است. از کمال ارتفاع، خصوصیت دارد به ابر. او را به ابر اضافت کنند و دیگر دلیل آنک معتدل الهواست نه حارّ مفرط {بسیار گرم} و نه بارد مفرط {بسیار سرد}، نه سمومِ مفسدِ مهلک؛ به خلاف باقی ممالک.»(5) او همچنین در گزارش ماجرای رایزنی عبدالله طاهر با بزرگان شهر برای تعیین خراج بر نیشابور یادآور میشود «عبدالله طاهر … مصالحه کرد با اهالی «ابرشهر»، یعنی نشابور، بر دو بار هزارْ هزارْ درم و دویست هزار درهم {2،200،000 درهم} که تسلیم نمایند…»(6)
در جایی دیگر، عبدالله بن عامر -سردار خلیفه سوم، عثمان بن عفان- با لشگری، از راه کرمان راهی گشودن قهستان {خراسان جنوبی امروز} میگردد و از آنجا به باشندگان هرات، نامهای مینگارد. پاسخی چنین دریافت میدارد: «مآلِ آمال و مال، و انتظام احوال، و مرجع کبار این دیار؛ «اَبرشهرِ» مشهور، یعنی نشابور است. چون ایشان، تابع شوند همه مطیعیم. و طوس و ابیورد و نسا در آن تاریخ، توابع نشابور بود.» پسآنگاه ابن عامر، آهنگ نشابور میکند. لشکر عرب همراه با زمستان، «به حوالی ابرشهر» میرسد اما «برزانجاه»، فرماندار ابرشهر، در کهندژ در برابر تازندگان تازی میایستد. باری! «یک ماه تمام، از صباح تا شام و از اول شام تا بانگ خروس، آواز و خروش جنگ بود. ناگاهی، شبانگاهی هوا متغیّر و حرکت متعذّر گشت و غمام بر تمام جوانبِ «ابرشهر» احاطه کرد، و از میغِ بیدریغِ برفها چون تگرگ، باران شد و غموم بر دلهای مومنان عموم یافت. اقربا از زبان ضعفا پیش عبدالله عامر گفتند که ما غریبیم و از عربیم …»(7)
ابن عامر درنگ نمود؛ در آب و هوایی بهتر، لشگرش را به پیشقراولی عبدالله خازم راهی فتح نمود و شهر گشوده شد. فرجامآنک «کنارنگ به آستانه عبدالله عامر آمد و خراج «ابرشهر»، یعنی نشابور و طوس، هفتصد هزار درم –که قریب پانصد هزار مثقال نقره باشد- با بسیاری از انواع اشیاء دگر قبول کرد. و چون این فتح دست داد ملوک خراسان، از هرات و مرو و بلخ و غیر آن، …. {تبعیت و پرداخت خراج را} قبول کردند … و خراسان، آسان بر ایشان قرار گرفت.»(8)
همانا تاریخ حاکم، چند برداشت را در پیوند با جاینام «ابرشهر»، بنیان مینهد. نخست: «ابرشهر» نام پیشین نیشابور است؛ دیگر: «ابرشهر» نامی شناختهشده در روزگار حاکم بوده؛ دو دیگر: در نگاه حاکم این نام، نشانگر ویژگیهای اقلیمی نیشابور است؛ و فرجام: ابرشهر همچنین به عنوان «جاینام ایالتی» بر تمام ولایات و شهرهای تابعه حوزه حکومتی یا «استان نیشابور» اطلاق میشده است.
بررسی دادههای حاکم، دستمایهای نیک برای بازشناسی جاینام ابرشهر به مثابه حامل هویت تاریخی و فرهنگی نیشابور باستان فراهم میآورد. نک؛ با بهره از منابع دیگر، گفتار را در چهار نوشتار پیآیند خواهیم گسترد.
ابرشهر در نگاه مورخان قدیم
«ابرشهر» در نوشتار حاکم، سرزمینی است که «به اَبر نزدیک است. از کمال ارتفاع، خصوصیت دارد به اَبر. او را به اَبر اضافت کنند …»، همچنین این شهر «معتدلالهواست نه حارّ مفرط و نه بارِد مفرط … .» پس نام اَبْرشهر و نه اَبَرشهر، نماینده ویژگیهای اقلیمی نیشابور بهویژه «ارتفاع زمین نشابور» و «معتدل الهوا» {خوش آب و هوا} بودن آن است. در متون قدیم، بدین مایه بسیار پرداخته شده است.
یاقوت حموی {574-626ق} در «معجم البدان» این نام را به گونه «أبْرَشَهْر» ثبت نموده؛ آن را واژهای فارسی، مرکب از «اَبْر» و «شهر» دانسته و نوشته است «و ما أراهم أرادوا إِلا خِصبَهُ»: گمان نمیکنم که منظور، به جز «خرّمی» شهر باشد.(9) نمونهای دیگر: سیدمحسن امین حسینی عامِلی {۱۲۸۴- ۱۳۷۱ق}، در «اعیان الشیعه» نوشته است «ابرشهر و هي نيسابور، و معنى ابرشهر بالفارسيه بلد الغيم يراد به الخصب هوي»: ابرشهر، همان نیشابور است. معنی ابرشهر به فارسی «شهرِ اَبر» است که از آن، باروری و خرمی و نیکی آب و هوا برداشت میشود.(10)
باروری اقلیم و نکویی آب و هوا، در توانگری و نقشآفرینی اَبَرشهر در جایگاه یکی از کانونهای تحول و تطور تاریخی و فرهنگی ایران، نقشی درخور داشته است. سخن دکتر امیر اکبری در کتاب «تاریخ حکومت طاهریان» نماری بر همین چم است که «عبدالله بن طاهر {213-230ق}، نیشابور را برای مرکزیت حکومت خود {دودمان طاهریان} برگزید زیرا این شهر … از قدیمالایام جاذبههای لازم را برای مرکزیت خراسان داشته است. همچنین ویژگیهای این شهر سبب شد تا در اوایل دوران اسلامی به «ابرشهر» معروف گردد. آب و هوای نیکوی این شهر را از جمله دلایلی میدانند که عبداله بن طاهر را بر آن داشت تا حکومتش را در آنجا بنا کند.»(11)
این نام چه به گونه «أبْرَشهر»، چه «أبرشهر» و چه گاه به گونه «بَرشهر» و در اشاره به جغرافیای نیشابور، در منابع پُرشماری در دوره اسلامی کاربرد یافته است. در این مایه، یادکرد چند نمونه بسنده خواهد بود:
– «أبرشهر و هي مدينه نَيْسابور»: ابرشهر، و آن شهر نیشابور است. در «تاریخ طبری» سده 3هـ.ق(12)؛ «فتوح البدان» بلاذری، سده 3هـ.ق(13)؛ «الاکتفاء» حمیری کلاعی، سده 6هـ.ق(14)
– «و أبرشهر، و هي نَيْسابور»: و ابرشهر، همان نیشابور است. در «التنبیه و الاشراف» مسعودی، سده 3هـ.ق(15)؛ «تاریخ دمشق» ابن عساکر، سده 6هـ.ق(16)؛ «تاریخ الاسلام» ذهبی، سده 8هـ.ق (17)؛ «اعیان الشیعه» امین عاملی، سده 14هـ.ق(18)
– «بَرْشَهر … اسم لمدينه نيسابور بخراسان، و هي أبر شهر»: بَرشهر، نام شهر نیشابور در خراسان و آن ابر شهر است. «معجمالبلدان» یاقوت حموی، سده 7هـ.ق(19)
– «و نيسابور تعرف بابرشهر»: نیشابور به نام ابرشهر شناخته میشود. «صوره الارض» ابن حوقل، سده 4هـ.ق(20)
– «نيسابور، وكانت تسمى أبرشهر»: نیشابور، ابرشهر نامیده میشده است. «تهذیب الکمال» جمالالدین مزی سده 7هـ.ق(21)
ابرشهرگمشدهیِ پارس
ناگفته نماند که اشارهای به ابرشهر دیگری نیز در تاریخ هست که تنها یک رویداد به آن پیوند دارد و آن یورش گروهی از اعراب بحرین و کاظمه به سوی ابرشهر و سواحل اردشیرخوره است که در تاریخ ابوحنیفه دینوری آمده است.(22) «اردشیرخورّه» یکی از پنج کوره فارس دوره ساسانیان و مرکز آن، شهر گور بوده که در سده چهارم هجری توسط عضدالدوله دیلمی به فیروزآباد تغییر نام یافت.(23) شهر فیروزآباد در حدود 200 کیلومتری بندر سیراف در کناره خلیج فارس واقع شده است. اما «کاظمه» -که رویداد تاریخی رویارویی خالد بن وليد سردار عرب با هرمز سردار ساسانی {جنگ ذات السلاسل یا زنجیر} در آنجا رخ داده- ناحیهای است در ساحل دريا و در راه بحرين از بصره كه بر پایه مسافتشمار قدیم، با بصره دو مرحله فاصله داشته است.(24) باید افزود کویت امروزی -که در مسیر راه زمینی بصره به بحرین قرار دارد- در دروان عباسیان «کاظمه البحار» نامیده میشده است.(25) بنابراین باید چنین پنداشت که ابرشهر یادشده در جنوب غربی ایران و اگر نه درست در کناره دریای پارس {خلیج فارس}، بلکه با فاصلهای نزدیک به دریا جای داشته است.
شهریست بر ابرها میساید!
اما با گذر از ابرشهر پارس در جنوب غربی فلات ایران و در بازگشت به ابرشهر پارت –که شهری است شناسا، دیرپا و پایدار در شمال شرقی فلات ایران است؛ و با نگاه به دادههای یادشده در بخشهای پیشین، باید بدین برداشت رهنمون گردید: از نگاه متون قدیم، «آب و هوای خوش و خرّمی دشت نشابور» که وامدار «بلندای زمین» این بوم است نام «اَبْرشهر» را بر کهنشهر خراسان ارزانی داشته؛ قاطبه متون اسلامی، چَم و معنای ابرشهر را از دیدگاه «ویژگیهای اقلیمی یا آبوهوایی» نگریسته به گونه «أبْرَشهر» به کار بردهاند که با بهره از تعبیر الحاکم؛ آن، شهریست که بلندای سر و پیکر افراشتهاش بر ابرها میساید!
نک اما پرسشی بنیادین پا در میدان مینهد: آیا کاربرد نام ابرشهر، تنها مربوط به دوره اسلامی است یا اینکه باید به دنبال پیشینهای کهنتر و پیشهای دگرگونهتر بود؟
نیکبختانه در کتاب حاکم اشارهای هست نه به تصریح، اما اندیشه را به جستار در آن سوی دیرپیدای تاریخ راهی مینماید: «در دواوین قدیمه نام این شهر، ابرشهر نوشتندی.» پیداست این نام کهن، دارای پیشینههای نوشتاری و یا ادبیات شفاهی بوده یا هست که به هر سببی، حاکم و دیگر تاریخنگاران و جغرافیدانان دوره اسلامی را به آن دسترسی نبوده است؟ بررسیهای تاریخی نیز این پندار را تقویت میکند. چه با برآمدن هر سلسله از حکومتگران نو، آنان در ستردن و دگرگونی آثار تاریخ و فرهنگ دوران پیشین، کوششی نهستوه به کار بستهاند.
چونانکه دودمان ساسانی برای فراچنگ آوردن مشروعیت و تثبیت فرمانرواییشان بر ایران، برنامهای گسترده و پیگیر برای «شناساندن اشکانیان به مثابه نظامی بَددین و ضد فرهنگ ملی» و «نابودی و زدودن آثار قوم پارت از کتابها، اسناد و کتیبهها گرفته تا بناها و آثار دیگر» پیاده نمودند. حکومتگران نو همچنین با خلق خوتاینامکها، کارنامکها و دیگر آثار برساخته، چنان در دگرسازی تاریخ کوشیدند که تاریخنگاران موشکاف و جهانبینی همچون طبری و حمزه اصفهانی به گمراهی کشیده شده و وزنهای بیش از عنوان کممایه «ملوکالطوایف» را برای گزارش دوران پارتیان نشناختند. همانا اشکانیان پارتی، بنیادگر و کارگزار باور و فرهنگی بودند که ایران زخمدیده از یورش ویرانگر اسکندر مقدونی را به سامان رسانید و نزدیک پانصد سال، میهن را در برابر تازشهای بیامان رومیان غرب و بدویان سکایان شرق پاس داشت.(26) دریغ و بیکران اندوه! که حتی در «حماسه ملی»مان در گزارش سرگذشت پارتیان حماسهساز میخوانیم:
از ایشان چو کوتاه شد شاخ و هم بیخشان
نگوید جهاندیده تاریخشان
از ایشان جز از نام نشنیدهام
نه در نامه خسروان دیدهام(27)
باری! آنگاه که پیوند مردمان با گذشته زادبومشان گسست، چه میتوان چشم داشت؟! کهنتاریخنگاران ما تقریباً هیچ در دست نداشته و ناگزیر «به ذوق و علاقه شخصی خود کوششهایی پیرامون شناخت واژگان زبان فارسی و ریشهیابی آنها» سامان دادهاند «اما از آنجایی که آگاهیهای آنها مبتنی بر قوانین زبانشناسی و شناخت علمی زبان نبوده است غالبا بر خطا رفتهاند.» چنانکه از «آذر به جان»، «آسان خوردن» و «همه دان»، آذربایجان و خراسان و همدان ساخته(28) و اَبَرشهر را شهری نزدیک «اَبْر»ها پنداشتهاند!
نوشتار آینده، کوششی خواهد بود برای گذر از فقهاللغة عامیانه {Folketymology} به سوی شناخت مستند ابرشهری که ریشه در روزگاران دیرپای ایران باستان دارد.
یادداشتها و منابع:
1. استنفورد، مایکل (1384)، «درآمدی بر تاریخپژوهی»، ترجمه مسعود صادقی، سمت، ص22.
2. شفیعی کدکنی، محمدرضا (1375)، «پیشگفتار» در «تاریخ نیشابور»، ابوعبدالله حاکم نیشابوری، آگه، ص14.
3. براندیج، آنتونی (1396)، «رویارویی با منابع»، ترجمه محمد غفوری، سمت، ص13.
4. بازنگرشگری (Revisionism): تجدیدِ نظرطلبی
5. حاکم نیشابوری، ابوعبدالله (1375)، «تاریخ نیشابور»، ترجمه محمد بن حسین خلیفه نیشابوری، آگه، ص199.
6. همان، ص207.
7. همان، ص204.
8. همان، صص 204-206.
9. الحموی، یاقوت بن عبدالله (1977م)، «معجم البلدان»، دار صادر، ج1، ص65.
10. الأمین، السید محسن (1983م)، «اعیان الشیعه»، دارالتعارف للمطبوعات، ج4، ص470.
11. اکبری، امیر (1391)، «تاریخ حکومت طاهریان؛ از آغاز تا انجام»، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، صص185-186.
12. الطبری، محمد بن جریر (بیتا)، «تاريخ الأمم و الملوك؛ تاریخ الطبری»، بیت الأفکار الدولیه، ص743.
13. البلاذری، احمد بن یحی (1987م)، «فتوح البلدان»، موسسه المعارف، ص568.
14. الحمیری الکلاعی، ابوربیع (1997م)، «الاكتفاء بما تضمنه من مغازي رسول الله (ص) و الثلاثة الخلفاء»، عالمالکتب، ج2-2، ص420.
15. المسعودی، علی بن الحسین (1893م)، «التنبیه و الإشراف»، مطبعه بریل، ص78.
16. ابن عساکر، علی بن الحسن (1995م)، «تاریخ المدینه دمشق»، دارالفکر، ج23، ص475.
17. الذهبی، محمد بن احمد (1990م)، «تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام»، دارالکتاب العربی، ج3، ص330.
18. الأمین، همان.
19. الحموی، همان، ج1، ص384.
20. ابن حوقل، ابیالقاسم (1992م)، «صوره الأرض»، دار مکتبه الحیاه، ص361.
21. الکلبی المزی، یوسف بن عبدالرحمن (1992م)، «تهذيب الكمال في أسماء الرجال»، موسسه الرساله، ج29، ص298.
22. دینوری، ابی حنیفه (1330ق)، «الاخبار الطوال»، مطبعه السعاده، ص48.
23. ازدجینی، آذین (1386)، «اردشیرخوره» در «دانشنامه ایران»، مرکزه دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج2، ص326.
24. شُرَّاب، محمدحسن (1991م)، «المعالم الأثيره في السنه و السيره»، دارالقلم، ص229.
25. فیلی رودباری، لواء (1375)، «کویت»، وزارت امور خارجه، ص111.
26. محمودآبادی، اصغر (زمستان 1379)، «نقش نظام ساسانی در تخریب بنیادهای سیاسی و فرهنگی اشکانیان»، مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه اصفهان، صص187-204.
27. کزازی، میرجلالالدین (1394)، «نامه باستان؛ ویرایش و گزارش شاهنامه فردوسی»، سمت، ج7، ص95.
28. برومند سعید، جواد (1383)، «ریشهشناسی و اشتقاق در زبان فارسی»، دانشگاه شهید باهنر کرمان، صص9، 10، 12، 17.