بازشناسی جایگاه حاکمیتی و قلمـروی ابرشهر پیشدادی و کیانی
تحقیق و نگارش: حسین صومعه ( hs.sunrise@gmail.com )
ابوعبدالله حاکم گوید:
اول کسی که قهندز بنا نهاد انوش بن شیث بن آدم بود …(1)
پیشینهیِ اساطیری؛ بازتاب اندیشه باستانی
بیگمان گویاترین آگاهیها در سرگذشت پیشاتاریخی نیشابور را باید از رهگذر مطالعات باستانشناسی بازیافت. همانا از نخستین یافتههای 1937 گروه موزه متروپلیتن در سایت «نمازگاه یک» – با دیرینگی4500 تا 3500 سال پیش از میلاد مسیح(2)- گرفته تا یافتههای «تپه برج» 5500 پ.م(3)، «تپه بلوچ» تنها محوطه نوسنگی شناساییشده در خراسان غربی {یا خراسان امروز ایران}(4) {با قدمتی در حدود 6000 تا 5500 پ.م} و دیگر یافتهها در «قاراچشمه»، «شهرک فیروزه»، «سهتپه» و … هر یک، پرتوهایی بر سرگذشت پیشاتاریخی کهندیار خراسان میافکند اما این روشنایی چنان اندک و ناتمام است که هنوز نمیتوان با آشکارگی شایان صحنه زندگی، جامعه، سیاست، فرهنگ و اقتصاد نیشابور پیشاتاریخی را بازسازی نمود. اینجاست که «دانش اساطیر» پا به میدان میگذارد.
گفتهاند: اساطیر «زبانِ گویایِ تاریخی است از دورانهای پیشتاریخی؛ سخنگویِ بازماندههای گرانبهاییست که از دل خاکها بیرون کشیده میشود و یا در دل سنگها و کوهها یافت میشود.» اما به هوش! اسطورهها «تصویرهایی به دست میدهند از دورانی که نه تاریخ میتواند درباره آنها قضاوت کند و نه باستانشناسی!»(5) امّا چه باک! نیشابور را نیز مانند بسیاری شهرهای تاریخی و دیرپای جهان، آغازی اساطیری است و پیدایش کهندیار در هالهای از افسانهها و اسطورهها درپیچیده است.(6)
«اساطیر» اگر نه خِرَدگرایِ پشتوانهمند چون «تاریخ»؛ نه موشکافِ روشنگر چون «باستانشناسی»؛ اما به روشنی؛ نشانگر شیوه اندیشه مردمان روزگاران کهن و «نماینده تداوم زندگی فرهنگی یک ملت و به نوعی، تاریخ آن است.» چرا که اسطوره به واقعیتهای گذشته، برگشت داده میشود. بدین روی؛ «دانش اساطیر در شناسایی تاریخ تمدن، روشن ساختن گوشههای تاریک ساختها اجتماعی کهن و پی بردن به طرز تفکر و اعتقادات مردمان دوران باستان بسیار مفید است(7) و از همین راه نیز جستارگری در اساطیر، از آنجا که گویای اندیشه و نگاه باستانی به هویت، جایگاه حاکمیتی و قلمروی ابرشهر خراسان است، سودبخش خواهد بود.
کدخدایان جهانی در دوران پیشاایرانی
موقعیت جغرافیایی نیشابور در چهارراه ارتباطی شمال شرقی فلات ایران و توانگری اقلیمش به عنوان پشتوانه سکونتگاهی و اقتصادی، این دیار را از دورترین روزگاران در جایگاه کانون تحولات شرق ایرانشهر پدیدار ساخته است.(10) اگر این موقعیت ممتاز را در پیوند با بنیادیترین رویدادهای تحولگر در تاریخ ایران باستان -که همانا ورود اقوام آریاییزبان در درازای هزاره سوم تا آغاز هزاره اول پ.م است- در نظر آوریم؛ آنگاه با بهره از نوشتار دیاکونوف، پژوهشگر برجسته تاریخ و زبانهای شرق باستان که در بررسی مسیرهای مهاجرت آریاییان از آسیای میانه به درون فلات ایران، به جایگاه نیشابور در این مسیر تاریخساز اشاره مینماید؛(11) به آرامی، گوشهای از پرده غبارآلودی که بر سرگذشت ابرشهرِ آن سوی هزارهها افگنده شده، کنار خواهد رفت.
آری؛ میتوان پنداشت از رهگذر آن رویداد دگرگونساز، باشندگان بومی دشت نیشابور پیشاتاریخ، همچون سایر بومیان فلات ایران، در پی کشمکشهایی ناگزیر با تازهواردان پرشمار و پس از داد و ستدهای بسیار که از گستره هزاره سوم تا یکم پ.م به درازا میکشد؛ سرانجام نه تنها تفوق جمعیتی خود را از دست میدهند که چنان در میان مردمان آریایی مستحیل میشوند؛ شیوه و فرهنگ آریایی میپذیرند؛ و بنمایههای اجتماعی و فرهنگی آریایی بر بوم ایران، چیره و استوار میگردد که گویی این سرزمین کهن، هیچ گاه ناآریایی نبوده است!
نیشابور، از شهرهای کهن ایران است و پیشینه اساطیری این شهر ایرانی نیز پیوندی ژرف با بافت تاریخی و فرهنگی ایرانشهر باستان دارد؛ چنانکه حمدالله مستوفی، «تهمورث دیوبند» را بنیادگر نیشابور میشناسد.(13) تهمورث، دومین فرمانروای پیشدادی است. پیشدادیان، نخستین شهریارانند که بر جهان فرمان راندند(14) و آنان را به عنوان «کدخدایان جهان» شناسند.(15) واژه «کدخدای»؛ «کَتْخُوَتائی» یا «کَتَکْخُوَتائی» در پارسی میانه(16)؛ از دو بخش «کد» {= دژ و سرای} و «خدای» {صاحب، دارنده} سامان یافته و به معنی «خانه خدای»، «صاحبخانه»، «بزرگ» و «سرور» است. در شاهنامه است:
بدو گفت کای کدخدای جهان
سرافراز بر کهتران و مهان(17)
واژه «خوتای» در ایران باستان، بویژه دوران اشکانی و ساسانی، کارکردی سیاسی و اجتماعی داشته و برخی آن را برگردانی تمام از واژه اوتوکراتور/ Autokratōr یونانی به معنای «سرور و فرمانروای یک ملت و سرزمین» دانستهاند. واژه «کتکخوتائی» که بخشی از معنای آن ریشه در مفهوم سیاسی خوتای دارد، عنوانی سیاسی است که در تاریخ ایران، برای فرمانروایان مناطق کوچکتر کاربرد یافته.(18) از نگاه دور نداریم «کدخدا» در متون و شعر قدیم به معنی «پادشاه» {= خوتای دوران اشکانی و ساسانی} هم به کار رفته، چنانکه فردوسی گوید:
کیومرث شد بر جهان کدخدای
نخستین به کوه اندرون ساخت جای(19)
آنک، دوران کدخدایی تهمورث بر جهان است و زمان، هزاره چهارم پ.م را نشان میدهد. هنوز سخنی از ایران نیست.(20) او در شبی تاریک، به یاری سه آتش هُرمزدآفریدهیِ فَرنبَغ، گُشنَسب و «بُرزینمِهر»، مردمان را از خُونیرَس {میانه جهان} به کشورهای دیگر میبرد.(21) اینک، «بُرزینمهر» است که چندی بعد با جغرافیای اساطیری نیشابور پیوند مییابد!
دوران ایرانشهری و کدخدایی ابرشهر
تاریخنگار دیگر پیشینه اساطیری نیشابور، ابوعبدالله حاکم است. او از ساخت کهندژ نیشابور به دست «افراسیاب» و گسترش آن در روزگاران «ایرج»ِ افریدون و «منوچهر» خبر میدهد.(22) هنوز هم روزگار کدخدایان پیشدادی و هزاره چهارم پ.م است.(23)
فریدون، جهان را میان سه پسرش –سلم و تور و ایرج- تقسیم میکند و بهترین بخش قلمروش، ایران را به ایرج –نیای ایرانیان- میدهد. برادران ایرج، رشک میورزند و او را میکشند. پس شالوده نبردی بیامان میان ایرانیان و ناایرانیان ریخته میشود. روزگار به فرمانروایی بیگانگانی سامینژاد همچون اژیدهاک {ضحاک} و تازش تورانیانی مانند افراسیاب میگذرد. فریدون، پیش از مرگ چارهگری میکند. سرپرستی نوادهاش از دختر ایرج، منوچهر را به جهانپهلوان «سام نریمان» میسپارد. منوچهر میبالد و سرانجام فرمانروایی ایرانشهر را بر دوش میگیرد و به یاری سام و تنی چند از پهلوانان، به کینخواهی ایرج برمیخیزد. کارزاری نفسگیر میان منوچهر و افراسیاب تورانی در میگیرد. سرانجام، این آرش است؛ تیری از کمانش برمیجهاند؛ مرز ایران و توران را در کران جیحون نمودار میسازد.(24) در واکاوی این سرگذشت در پیوند با جغرافیای اساطیری نیشابور، چند برداشت خواهیم داشت:
1. بر پایه گفتار حاکم، کهندژ را افراسیاب بنا نهاد و ایرج و منوچهر آن را گستردند. اما تاریخ اساطیری ایران، افراسیاب را همروزگار با منوچهر -نسل پس از ایرج- میشناسد! برخی ناهمخوانیها میان متون نگاشتهشده در سدههای هجری با درونمایههای نسکهای ایرانی، موضوعی رایج است اما به هر روی؛ مایهها و نشانههایی همخوان وجود دارند که در سنجش با ناهمخوانیها، میتوانند زمینه پرسشگری برای سامان دادن به جستارگریهای آینده را فراهم نمایند.
2. حاکم، پیش از این مینویسد: «اول کسی که قهندز {= کهندژ} بنا نهاد، انوش بن شیث بن آدم بود.»(25) در نگاهی اساطیرشناسانه، آیا میتوان «اَنوش بن شیث بن آدم» را به یکی از نوادگان «کیومرث» -نخستین بشر در روایت ایرانی- مطابقت داد؟ که او کهندژ را میسازد دیگرانی همچون ایرج و افراسیاب و منوچهر آن را بازسازی و گسترده مینمایند؟
3. افراسیاب چه بنیادگر کهندژ باشد و چه بازسازنده کهندژی که به دست ایرج بنا و یا بازسازی شده است؛ در هنگام تازش بر ایرانشهر، برای استوارسازی قلمرویِ چنگیاخته، در دشت نیشابور که موقعیتی سوقالجیشی دارد کهندژ را میسازد. این موقعیت سوقالجیشی آنگاه خود را آشکار میسازد که فعالیت پایدار و حضور پیوسته کهندژ را تا سدههای نخستین هجری داریم؛ یعنی از دوران ایرج و افراسیاب و منوچهرگرفته تا روزگاران هرمزد و شاپور ساسانی و حتی نقش پررنگ آن در رویداد فتح نیشابور به دست ابن عامر!(26) همانا میتوان پنداشت کهندژ با این پایه «اهمیت استراتژیک»َش، پایگاه و تختگاه فرمانروایی بوده که قلمرویی گسترده در سرزمینها و دشتهای پیرامونی را در چنبره دیدبانی و فرمانرواییاش داشته است.
4. «سام نریمان» در شاهنامه؛ سرپرست منوچهر در کودکی و پشتوان او در کارزار با افراسیاب است.(27) سام بر سرزمینی بس گسترده فرمانرواست؛ قلمرو را میان شش فرزندش تقسیم میکند و فرمانروایی ابرشهر را به «اَبَرَنگ» میدهد(28) و چنانکه در بُندَهِش آمده: «ابرشهر را چنین گویند که اَبَرَنگشهر است.»(29) بدینسان، نیشابور باستان به عنوان تختگاه فرمانروایی شاخهای از دودمان پهلوانی سام شناسا میگردد. هر چند از میراثداران «اَبَرَنگ پور سام» آگاهیای در دست نداریم اما اگر پنداریم که اَبرشهر پس از او نگین قلمرو فرمانروایی فرزندان یا بستگان وی بوده؛ آنگاه توانیم این روزگار را به نام او، دوران «اَبَرَنگیان» یا «کدخدایان اَبَرَنگشهر» نام نهاد که در گفتار بندهش است: «کدخدائی ابرشهر را او شکوه بخشید.»(30)
5. در داستان تقسیم قلمرو سام تقریباً تمام کلانبخشهای درون فلات ایران را در پیش روی داریم، اما شگفت! تنها نام آذربایجان در میان نیست! سام، فرمانروایی «نیمروز» {= سیستان: ایران جنوب شرقی} را به «دَستان»؛ «اَبرشهر» {= نیشابور: ایران شمال شرقی} را به «اَبَرَنگ»؛ «آشورستان» {= بینالنهرین} را به «دَموک»؛ «سپاهان» {اصفهان: ایران جنوب غربی} را به «اسپَروگ»؛ «ری» {ایران میانه، شاید همراه با آذربایجان} را به «خسرو»؛ «پتشخوارگر» {تبرستان: ایران شمالی} را به «ماریندَک» میدهد.(31) پس با نگاه به نسک بنیادین جغرافیای اساطیری ایران، بُندَهِش: ابرشهر یا نیشابور باستان، جایگاه کدخدایی و کانون فرمانروایی بر سرزمینی است که از جهتهای گوناگون به نیمروز، ری و پتشخوارگر همکران است. و این ابرشهربوم، همان است که در روزگاران سپسین، «خراسان»َش نامند.
پایگاه برزینمهر؛ پایتخت گشتاسب
نسک پهلَوی «ماه فروردین روز خرداد» امّا پُلی بر زمان میزند، داستان را یکراست به دوران کیخسرو کیانی میبرد: «… چند{ی بعد} کیخسرو پدید آید و «سام» پادشایی را به کیخسرو بسپارد.»(32) در دوره ساسانی، شاهان کیانی را با هخامنشیها {559-327پ.م} مطابقت دادهاند.(33) به گفته پروفسور کریستنسن: «سلطنت سلسله کویان {کیانیها} نموداری تاریخی است از عهد بعد از استقرار آریاییان مهاجر در ایران شرقی و درآمدن آنان تحت روش سلطنتی منظمی که تا دوره ظهور زرتشت به طول انجامید.»(34) دکتر بیانی بر پایه نوشتار کتاب «کیانیان» کریستنسن، مینویسد: «حکومت کیانی در شرق ایران تشکیل شد و بعدها تابعیت مادها را پذیرفت. همچنین میتوان این دوره فرمانروایی شرق ایران را بین سالهای 900 تا 775پ.م تصور کرد.»(35)
آنک؛ با ناپدید شدن کیخسرو، دوره اساطیری کهن به پایان میرسد، اما رشته فرمانروایان محلی شرق ایران یا کیانیان دنبال میگردد تا به دوران کیگشتاسب میرسد.(36) گشتاسب هموست که زردشت، دینش را به او آشکارگی نمود؛ آنگاه به نشان پذیرش دین، «گشتاسب {آذر بُرزینمهر} را به کوه رِیوند که {آن را} پشته گشتاسپان خوانند، به دادگاه نشانید.»(37) کوه رِیوند که در اَوستا به نام «رَئِوَنت» آمده(38) در شمال غربی و نزدیک نیشابور است.(39) در این کران از نیشابور، بخش رِیَوند گسترده شده و شهر «رِیوَند که یکی از شهرهای معروف نیشاپور یا ابرشهر بوده … به واسطه آذرِ بُرزینمِهر که یکی از سه آتشکده معروف ایران قدیم بوده شهرت داشت و مانند آذرگشسب شیز آذربایجان و آذر فرنبغ کاریان فارس بسیار متبرک بود. آذر برزینمهر آتش طبقه برزیگران و کشاورزان بود.»(40) رِیوَند همان بخشی از سرزمین نیشابور است که «معدن فیروزه» در آن جای دارد و شهر ریوند، مرکز قدیم یا باستانی این بخش، در اوایل جادهای بود که از نیشابور به مهرجان و اسفراین میرفت.(41) لانگلوا بر پایه متون کهن ارمنی، قریه ریوند در نزدیکی اَبرشهر را قریه مغان، موبدان زرتشتی میداند(42) و این گفتار، نشانگر اهمیت مذهبی این ناحیه در آن دورانهاست.
نغز اینجاست که در همین نزدیکی، دو جای دیگر نیز با گشتاسب پیوند مییابد: یکی پهنه شمال دشت شرقی نیشابور به نام «بشتفروش» {زبرخان امروزین} و دیگری ولایت یا شهرستان «بُشت» به مرکزیت ترشیز در جنوب نیشابور است که به ترتیب، یاقوت حموی و ابوالحسن بیهقی بنیادشان را به گشتاسب نسبت دادهاند.(43) با این پیشینه، بیراه نیست که پژوهشگر فرهنگ و زبانهای باستانی ایران، فریدون جنیدی در اشاره به جایگاه این بوم در آیین ایران باستان، ریوند نیشابور را پایتخت گشتاسب کیانی میشناسد.(44)
فرجام؛ از نگاه اساطیر ایرانی ابرشهر دوران پیشدادیان، تختگاه ابرنگیها از دودمان سام نریمان گردیده و قلمرو فرمانروایی ابرشهر در سرزمین میان نیمروز (سیستان)، ری و پتشخوارگر (تبرستان) گسترده میشد. فرمانروایی یا استان ابرشهر، کمابیش پهنهی خراسان غربی که در دوران اسلامی «ربع نیشابور» خوانده میشد را در بر میگرفت. ابرشهر روزگار فرمانروانیان بومی شرق ایران، کیانیان، پایگاه نیایشگاه اساطیری بُرزینمهر بود و میتوان پنداشت که به خاطر اهمیت مذهبی برزینمهر، در جایگاه یکی از پایتختهای فرهنگی ایران بزرگ شرقی ظهور یافته بود.
در نوشتار آینده به بازشناسی جایگاه حاکمیتی و قلمرو ابرشهر در روزگاران دولتهای آریایی-یونانی تا ظهور اسلام خواهیم پرداخت.
یادداشتها و منابع:
1. حاکم نیشابوری، ابوعبدالله (1375)، «تاریخ نیشابور»، آگه، ص196.
2. هیبرت، فردریک (1385)، «نیشابور پیشاتاریخ و مناطق مرزی …»، باستانپژوهی، ش14، ص26.
3. حبیبی، سیدخلیل (1394)، «شواهد فرهنگهای پیش از تاریخی آسیای مرکزی در منطقه شمال شرقی فلات ایران» در «دومین همایش ملی باستانشناسی ایران»، ص3.
4. صبوری هادی (1394)، «مطالعه و تحلیل نقشمایه انسانی بر روی قطعهای سفالی از تپه بلوچ نیشابور»، سفالینه، ش4، ص21.
5. آموزگار، ژاله (1384)، «تاریخ اساطیری ایران»، سمت، ص1، 5.
6. مجتبوی، سیدحسن (1392)، «فرهنگ جغرافیای تاریخی نیشابور»، دانشگاه آزاد اسلامی، ص44.
7. آموزگار، همان، صص4، 5-6.
10. آگاهی بیشتر: مرشدلو، جواد (بهار و تابستان 1385)، «موقعیت جغرافیایی وسنوشت تاریخی شهرها؛ بررسی تحول تاریخی …»، تاریخپژوهی، ش26-27، صص 5-35.
11. دیاکنف، ایگور میخالوییچ (1395)، «تاریخ ماد»، ترجمه خشایار بهاری، فرزان روز، صص 18، 19.
12. شفیعی کدکنی، محمدرضا (1375)، «پیشگفتار» در «تاریخ نیشابور»، ابوعبدالله حاکم نیشابوری، آگه، ص13.
13. مستوفی، حمدالله (1336)، «نزهة القلوب» ، تصحیح محمد دبیر سیاقی، طهوری، ص181.
14. Yarshater, Ehsan (2006), “The Cambridge History of Iran”, Cambridge University Press, Vol.3/1. P.366.
15. آموزگار، همان، ص52.
16. حسندوست، محمد (1395)، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، ج4، ص2141.
17. نوشین، عبدالحسین (1385)، «واژهنامک؛ فرهنگ واژههای دشوار شاهنامه»، معین، ص358.
18. نادری، فرشید (1397)، «مبانی و ریشههای مشروعیت شاه در دوره اشکانی»، تاریخ اسلام و ایران، ش129، ص 110-111.
19. دهخدا، علیاکبر (1377)، «لغتنامه»، دانشگاه تهران، ج12، صص 18211-18212.
20. بهار، مهرداد (1393)، «پژوهشی در اساطیر ایران»، آگه، ص183 بسنجید با: بیانی، شیرین (1396)، «تاریخ ایران باستان؛ از ورود آریاییها به ایران تا پایان هخامنشیان»، سمت، ص38.
21. فرنبغ دادگی (1390)، «بندهش»، گزارنده مهرداد بهار، اساطیر، ص90-91.
22. حاکم نیشابوری، همان، ص197.
23. نک: پینوشت 20.
24. آموزگار، همان، ص59-61.
25. حاکم، همان، ص196.
26. همان، صص196-199، 204-205.
27. آموزگار، همان، صص 63، 60.
28. Shahbazi, A. Sh. (1993), “The Parthian Origins of the House of Rustam” in “Bulletin of the Asia Institute’, New Series, Vol. 7, Iranian Studies in Honor of A. D. H. Bivar , p.158
29. فرنبغ دادگی، همان، ص151.
30. همان.
31. همان.
32. جاماسب جی دستور منوچهر جاماسب آسانا (1371)، «متون پهلوی»، گزارش سعید عریان، کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران، ص143.
33. آموزگار، همان، ص66.
34. کریستنسن، آرتور (1343)، «کیانیان»، ترجمه ذبیحالله صفا، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص49.
35. بیانی، همان، ص40.
36. آموزگار، همان، ص 72-74.
37. فرنبغ دادگی، همان، ص91.
38. پورداود، ابراهیم (1377)، «یشتها»، اساطیر، ج2، ص330.
39. قلیزاده، خسرو (1392)، «فرهنگ اساطیر ایرانی»، کتاب پارسه، ص 39، 231.
40. پورداود، همان، ص330-331.
41. المقدسی، محمد بن احمد (2003م)، «رحله المقدسی؛ أحسن التقاسیم فی معرفه الأقالیم»، دارالسویدی، صص284، 274، 298.
42. Langlois, Victor (1867), “Collection des historiens anciens et modernes de l’Arménie”, Libreire de Firmin Didot Freres, Fils et Cie, Vol.3-1, p.315.
43. الحموی، یاقوت بن عبدالله (1977م)، «معجم البلدان»، دار صادر، ج1، صص426، 425.
44. جنیدی، فریدون (1374)، «پایتختهای اساطیری» در «پایتختهای ایران»، به کوشش محمدیوسف کیانی، سازمان میراث فرهنگی و گردشگری، ص738.